تبليغاتX
خیلی دور خیلی نزدیک

تاريخ: یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت :23:29
نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت :19:47
داستانی از جبران خلیل جبران.

برگ علفی به برگ پاییزی گفت:
" هنگام سقوط چه همهمه ای می كنی، تو همه خواب زمستانی مرا می آشوبی."

برگ پاییز خشمگین گفت:
"ای فرومایه و درون جایگاه! ای بی آواز و تندخو! تو در بلندای آسمان زندگی نمی كنی و نمی توانی با صدایی [خوش] نغمه سرایی كنی."

آنگاه برگ پاییزی به زمین سقوط كرد و به خواب رفت. هنگامی كه بهار آمد. از خواب برخاست. او "برگ علف" بود.

وهنگام پایئز كه خواب زمستانی او را در خود گرفته بود، بالای سرش در فضا،برگ ها سقوط می كردند، او با خود می گفت:"آه، این برگهای پاییزی! جه همهمه و جنجالی می كنند! آن ها همه’ خواب زمستانی مرا میآشوبند."!!!

 

نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
رو تن این خاک تشنه تو ببار همیشه بارون
تاريخ: پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت :0:45
نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
داره بارون میاد
تاريخ: پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت :0:38
 

چقدر اين چند روز عجیب هواي بارون كرده بودم

چقدر دلم لك زده بود براي بوي نم خاك

.

پنجره بازه  و تمومه اين شهر روبروي من

با اينكه شبه همه چي داره برق ميزنه

برگ درختا،‌ خيابون،‌ خونه ها،‌ ستاره ها

چقدر امشب صداي رعدوبرق قشنگه

چقدر خوبه وقتي باد موهاي خيسمو از روي صورتم كنار ميزنه

.

بارون رو دوست دارم

چون يكي از بهترين هديه هاي خداست كه ميشه لمسش كنم  

درسته كه ميدوني اين قطره ها بخار ميشن و ميرن

ازش لذت ميبري با اينكه ميدوني شايد ديگه هيچ وقت نباشن

.

چقدر ستاره ها امشب شيطون شدن

از دست يك تيكه ابر فرار كردنو دارن خودنمايي ميكنن

.

حالم خوبه

امشب حالم خيلي خوبه

.

یعنی چند تا آدم از ابتدای آفرینش تا الآن از دیدن بارون لذت بردن

؟

 

چقدر جالبه

تازه درمورد خودم به يه چيز جديد رسيدم

اينكه وقتي كه داره بارون از آسمون مياد و هوا ابريه

دلم تنگ نميشه

فقط از ديدنش و لمس كردنش لذت ميبرم

.

تشكر فراوون خداي خوبم

هميشه به موقع به دادم ميرسي .

 

 

نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت :23:23
 

آخر یه روز از فکر منفجر می شم!!!

با یه صدای مهیب انفجار...!

اما تو گوش سنگین مردم ما ، انگار کناری آدامس بادی ترکوند ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت :23:22
 

من دارم  ( بد ) می شوم.

بهتر بگویم : دارم ( آدم ) می شوم.

همه بدند ... این آدم بودن است .

چه دنیایی شده است با این همه ( آدم ) ...

و آدم شدن چقدر سخت  ...

 

نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
همه جا بوي خيانت ميده
تاريخ: چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت :23:18
 

اين روزها همه جا بدجور بوي خيانت ميده

خدايا

چرا فقط توئي كه خيانت نميكني ؟

نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
خدا را یافتی مسافر؟
تاريخ: سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت :12:39


كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

گفت : هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .

این داستان ترجمه ای است از حدیث شریف امیرالمومنین علیه السلام "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است.

نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
شب هاي آرام تو
تاريخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت :23:44

پروردگارا

كوله بارم خيلي سنگينه

ميشه رهاش كنم؟

 

 

نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت :12:42
 

چون رخ ماه که پرپر کندش پنجه ی موج                      غنچه ی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست

 

دل من آیینه ای بود و پر از نقش تو بود                    دیگر آن آیینه کز نقش تو پر بود شکست

 

نوشته شده توسط منتظر | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By mashhad20

FreeCod Fall Hafez